تبليغاتX
Elnidow
Elnidow
خواهد آمد روزی ... !
جمعه بیست و هفتم دی 1387
نسیم ...

برای سیّد عزیز که این روزها در برزخ آمدن و نیامدن است!


ما هنوز به آمدن نسیم دلخوشیم ...

صداهای وهم در گوشهایمان زوزه میکشد و

نگاه های حریص سراسر وجودمان را زیر نظر دارند ...

دستهایمان زیر هزاران دست بازدارنده گم شده اند.

افکارمان به ذهنهامان تنعید شده اند و

کسی نیست که به صدای ناله ی ما گوش دهد ...

کسی نیست تا نگاهش به تلاقی نگاه هراسان ما بیاید .

لرزه حدقه ی چشمهایمان را کسی نیست تا که باور کند ...

عطر گلها از دیار ما رفته اند ...

دیگر انگار هزار سال است که نوای باد به گوشمان نخورده است و

نسیم خنکی بر پیشانی داغ از تبمان نوزیده ...

آری نسیم ... نسیمی به خنکای آزادی ...

 

ما همان محکومان سکوتِ دروغیم ...

همان نسیم طلبان پر تلاتم ...

تلاتمی به وسعت سرزمین پاک آسمان ...

به وسعت خرداد ...

 

آری ای نسیم ...

سالها و سالهاست که از تو می گویند ؛ حق طلبان خاموش ...

و حالا این میراث نیک به سینه ی ما رسیده است ...

که تا آخر عمر ذهنمان را به حضور تو عادت دهیم.

دگران لبشان را به نوای تو عادت دادند و

ما خواستیم که آغاز کنیم ، دوران جدیدی را با عادت تو ...

 

نسیم ... زیباست.

چون زیبایی شکنجه های آزادی ...

چون گونه های سرخ جوانی ، بی غرور ...

چون نجابت نگاه آدمیان ...

نسیم ، اکنون فصل تو رسیده است ...

اکنون نوبت وزیدن حق ...

نوبت لبخند پنجره های بازِ رو به خداست ...

نوبت آغاز انتظار سبز ...

نوبت پایان انتظار  مرگ ...

 

نسیم ، قسمت می دهیم به گریه ی طوفان ... در خروش.

قسمت می دهیم به ناله ی دریا ... در میان امواج.

به لبخند درخت ... زیر آماج الطاف تو.

نوبت آزادگی است ...

وزیدن را امروز مجال است ...

زیبایی خورشید در دستان گرم توست ...

آرزوی چمن ، رقص در برابر نگاه مهربان توست ...

آرامش آتشفشان در گروی عظمت توست ...

و آزادی ما در وزیدن نرم توست ...

 

بیا به قمارخانه ی عشق ...

اینجا آبرو ، برنده است ...

به دستان بالا برده ی ما بنگر ...

و

مغرور وزیدن آغاز کن ...!

+ نوشته شده در 11:57 توسط معین.
شنبه بیست و دوم تیر 1387
آغاز ... !
این مثنوی حدیث پریشانی من است
 بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته اند
 بلکه به یمن آمدنت جان گرفته اند

گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
 با رفتنت به خاک سیه مینشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است
 معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
 اصلآ کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست، فاجعه ی قرن آهن است
 من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
 فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم، که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال و نبودن کشانده اند
 روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند
 این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند؛

یعقوب درد می کشد و کور می شود
 یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
 منصور را هر آینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی، کس نمی شود
 حتیّ نقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
 حق با تو بود ؛ ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم، چون دلمان جای دیگر است
 ما می رویم هرکه بماند؛ مخیّر است

ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان ؛
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
 در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می رویم ، مقصدمان نامشخّص است
هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
 اینجا که گرگ با سگ گلّه برادر است

ما می رویم ، ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد ، فاجعه است

دیری است رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم و قافله ؛ پیران قافله

اینجا اگرچه باب من وپای لنگ نیست
 باید شتاب کرد ، مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم


  • شاعر شعر ناشناس است. شما دوست عزیز اگر شاعر را می شناسید در نظرات ذکر کنید.

+ نوشته شده در 11:19 توسط معین.
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران