برای سیّد عزیز که این روزها در برزخ آمدن و نیامدن است!
ما هنوز به آمدن نسیم دلخوشیم ...
صداهای وهم در گوشهایمان زوزه میکشد و
نگاه های حریص سراسر وجودمان را زیر نظر دارند ...
دستهایمان زیر هزاران دست بازدارنده گم شده اند.
افکارمان به ذهنهامان تنعید شده اند و
کسی نیست که به صدای ناله ی ما گوش دهد ...
کسی نیست تا نگاهش به تلاقی نگاه هراسان ما بیاید .
لرزه حدقه ی چشمهایمان را کسی نیست تا که باور کند ...
عطر گلها از دیار ما رفته اند ...
دیگر انگار هزار سال است که نوای باد به گوشمان نخورده است و
نسیم خنکی بر پیشانی داغ از تبمان نوزیده ...
آری نسیم ... نسیمی به خنکای آزادی ...
ما همان محکومان سکوتِ دروغیم ...
همان نسیم طلبان پر تلاتم ...
تلاتمی به وسعت سرزمین پاک آسمان ...
به وسعت خرداد ...
آری ای نسیم ...
سالها و سالهاست که از تو می گویند ؛ حق طلبان خاموش ...
و حالا این میراث نیک به سینه ی ما رسیده است ...
که تا آخر عمر ذهنمان را به حضور تو عادت دهیم.
دگران لبشان را به نوای تو عادت دادند و
ما خواستیم که آغاز کنیم ، دوران جدیدی را با عادت تو ...
نسیم ... زیباست.
چون زیبایی شکنجه های آزادی ...
چون گونه های سرخ جوانی ، بی غرور ...
چون نجابت نگاه آدمیان ...
نسیم ، اکنون فصل تو رسیده است ...
اکنون نوبت وزیدن حق ...
نوبت لبخند پنجره های بازِ رو به خداست ...
نوبت آغاز انتظار سبز ...
نوبت پایان انتظار مرگ ...
نسیم ، قسمت می دهیم به گریه ی طوفان ... در خروش.
قسمت می دهیم به ناله ی دریا ... در میان امواج.
به لبخند درخت ... زیر آماج الطاف تو.
نوبت آزادگی است ...
وزیدن را امروز مجال است ...
زیبایی خورشید در دستان گرم توست ...
آرزوی چمن ، رقص در برابر نگاه مهربان توست ...
آرامش آتشفشان در گروی عظمت توست ...
و آزادی ما در وزیدن نرم توست ...
بیا به قمارخانه ی عشق ...
اینجا آبرو ، برنده است ...
به دستان بالا برده ی ما بنگر ...
و
مغرور وزیدن آغاز کن ...!